تبليغاتX
شقایق

خیلی وقته بارون نزده

رنگ عشق به این خیابون نزده

خیلی وقته ابری پرپر نشده

دل آسمون شکسته نشده

چه سرد رو تن پنجره ها مثه بغض توی سینه ی منه

ابر چشمام پر اشک ای خدا

وقتش دوباره بارون بزنه

خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده

بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست

غم و غصه از دلم رفتنی نیست

غم عشق تو را از من با کی بگم

همه حرفا که آخر گفتنی نیست

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 17:26  توسط ریحانه  | 

 

دو و چهار چهارو سه و چهار منزل خداست

الو سلام منم مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب استر

به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست

الو؟ دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟

سیمها که عیب نمی کند هزچچه است از دل ماست

خدا! صدایتان نمی رسدکمی بلندتر

صدای من چه طور؟ خوب و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برات در دل کنم

شنیده ام گریه برتمام دردها شفاست!

خدامرا صدا بزن کمی نوازشم بده

حضور دستهایتان عجب گرم و باصفاست

باز مرا بر شانه ات بگیر تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته شانه ی شماست

خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 17:13  توسط ریحانه  | 

توی شهر دلم یه رفتگر بود

رفتگری جارو به دست

با اون جاروش جادو می کرد

گردو غبار کینه رو

از روی خیابون دلم پاک می کرد

اما...

اما رفتگر رفت و منو تنها گذاشت

جارو شو برام به یادگار گذاشت

تا که هروقت

شهر دل کسی که غبار داره

پاک بکنم

منم بشم یه رفتگر عین خودش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 10:7  توسط ریحانه  | 

تا نگاهت را به قلبم هدیه کردی روزگاری

 پشت پرچین نگاهت پر شدم از عشق آری

شب به شب از شوق اینکه شاید امشب تو بیایی

خواب را مهمان چشمم می کنم با بیقراری

می رسی از شت باران غزل با دستهایت

مهربانی را به روی شانه هایم می گذاری

 موج سنگین نگاهت روی قلبم چنگ می زد

ساحل چشمان من را دست دریا می سپاری

شاهدی جز غم ندارد بی تو اینجا مرگ جاریست

لحظه ای فرصت برای حرفهای تازه داری؟

در تمام شعرهایم بیت آخر می نویسم

در تمام لحظه هایم خاطراتت هست جاری

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 21:1  توسط ریحانه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:48  توسط ریحانه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:47  توسط ریحانه  | 

در لحظه لحظه های دل تنگی ام که گویی هرگز پایان نمی گیرد تنها به تو می اندیشم به تو که احساسام را قلبم را و عشقم را نادیده گرفتی و مرا در مرداب کسی رها کردی.

رفتن به یکباره ات قلبم را سخت آزرد تو نماندی اما بدان که من به امید برگشت دوباره ات تا لحظه مرگ چشم انتظار می مانم یا می آیی و در باغ کوچک دلم امید می کاری یا در آغوش تلخ مرگ تا ابد خواهم خفت.

اگر نیایی ستاره ها هم در ماتم شریک خواهند شد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:46  توسط ریحانه  | 

وقتی به تو که گل بانوی ایثاری می اندیم دیگر زمین و زمان را فرام.ش می کنم.

نمی دانم کجا هستم و به کجا خواهم رفت؟ به خاطر تو از همه گذشتم تا فقط و تنها به تو برسم.

آری رسیدم!اما دیگر تو ن قدر از من دور شده بودی که خودم باور نمی کردم!نه!تو نبودی

گویی در دلت کسی هست و یا چیزی که به من نمی گویی! هان؟

همیشه این من بودم که برای پرسشی ساده پاپیش می گذاشتم اماتو نه! آرام وبی صدا!

دیگر باور می کنم که تو هم با من نبودی! آری! به همین سادگی

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 10:33  توسط ریحانه  | 

حرفی  در سینه دارم

راز نیست

غم نیست

خنده نیست

گوش کن به خنده ام

خنده ام شاداب نیست

راز دلم را

ازچشمانم دریاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 1:39  توسط ریحانه  | 

واقعاْ دنیا چقدر کوچیکه          

زمان چقر تنگه          ما چقدر ریزیم                              ولی آرزوها امیدهای ما چه وسعتی دارند.

همیشه دوست دارم منو بفهمی  یا حتی منو ببینی               از درون            از دل               

ولی تو فقط ظاهر منو شناختی                       

فکر می کنی می دونی                من کیم                    من چیم  

یا حتی چی می خوام 

 نه تو هیچ کدوم از اینا را نمی دونی

خیلی وقتها دوست دارم واقعیت همه اینارو بهت بگم ولی می گم نه الان زوده هنوز وقتش نیست

 تو نمی دونی که اون تهای دلم چی می گذره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 1:30  توسط ریحانه  |